دلنوشته مهندس شافعی به مناسبت جشنواره طرح توسعه پایدار روستای محمدآباد پسکوه

دلنوشته مهندس شافعی به مناسبت جشنواره طرح توسعه پایدار روستای محمدآباد پسکوه

یاور؛ روستای محمد آباد در دو برداشت

(در نکوداشت اقدام جامعه نیکوکاری ابرار)

من کویر از اشک خود دریا کنم

گریه ها بر این شب یلدا کنم

از چه پنهانی بیا ای اشک من

تا تو را جاری در این صحرا کنم

 

محمدآباد؛ دیاری فراموش شده، فرو رفته در تلی از خاک، با میزبانانی از جنس خار، زوزه باد، شیارهای عمیق وتک رنگی از آثار حیات

محمدآباد، سامانی بی سامان که فرزندان خود را برای زنده ماندن، راهی سفری بی بازگشت در آوارگی شهرها کرده بود

محمدآباد، تجسم یک خاطره با حسرت روزهای خوش گذشته و خاطراتی از قل قل آب و قد کشیدن خوشه های سبز گندم

محمد آباد، جسمی بی رمق که هنوز تن به خواب ابدی نداده بود وهاله ای از امید در قاب تک خانه به یغما رفته اش سوسو می زد و……………… یکباره آسمان به خروش آمد. صاعقه زد، قطرات باران کام زمین خشکیده محمدآباد را نمناک کرد و تک درخت دهکده که شاخه هایش فرو افتاده بودند به زحمت قامت به سوی آسمان کشید

اما هنوز تا باور یک دل سیر از مایه ی حیات، راهی بسیار می نمود، هنوز باورش سخت بود که بارش، میهمانی ماندگار است نه طوفانی گذرا. اما عشق آمده بود تا بماند و آب رحمت را به ریشه رساند.

باران روزهای بعد باز هم بارید و بارید و این بار عشق با قدرت بیشتری به شیارهای خسته زمین هجمه برود تا صدای مهربانی را بر زوزه ی باد غالب کند.

این بار شیارهای پیشانی عمو غلام لبخند زد سر از دخمه خود بیرون آورد تا خبر بگیرد از گردش ایام، اما باز هم باورش سخت بود، ما کجا و باران کجا، اصلا این رحمت را چه کسی از میان این همه خطه برهوت به محمدآباد آورده، ما مردگانی فراموش شده هستم، اما به ناگاه تا نگاه عمو غلام با نگاه یاور گره خورد چه زود یاور را شناخت و بی درنگ در فراخ شانه هایش گریست و یاور نیز به یاد گذشته ها گریست. با هم گریستند تا کویر را از اشک خود دریا کنند وتا گریه ها بر این شب دراز یلدا کنند.

اکنون صبح در شفق محمدآّباد خبرهای خوشی را نوید می داد.

هلهله عشق به خوبی شنیده می شد و بازتاب صدایش از کوهسار مجاور پژواک داشت. برخیز و بساز و آباد کن ای فرزند محمد آباد، ای صبور زنان و مردان ستم کشیده، این باران همیشگی نیست، برخیز و کاریزها را از نو احیاء کن، بندها بساز تا ذخیره سازی آنچه دستمایه ی زندگی است.

یاور نهال ها داد تا درخت ها رویند. خشت ها داد تا بناها آراسته شود و از همه مهمتر مهرداد، تا عشق را خانه زاد کند. عمو غلام دست بر زانوان خسته خود گرفت و به پا خاست و در زیر لب خواند از تو حرکت از خدا برکت.

سبزه ها روئیدند، آب ها از دشت ها در رگ روستا جاری شد، گوسفندان فربه شدند. صدای بع بع بره ها دشت را پر کرده وپشم های گله در چرخ کهنه ی خاله لیلا به نخ نشست. عمه سکینه و دو دخترش نخ ها را به دار آویختند تا نقش حیات بر فرش زندگی جان گیرد و حک شود..

پسران بابا حیدر که شنیده بودند باران رحمت در محمدآباد باریده، آوارگی شهر را وا گذاشتند و به سوی آرامش حضور در کنار پدر پیرشان شتافتند، آنها هم در زیر نم نم باران زاد بوم خویش، دوش گرفتند و پای سخن یاور نشستند.


دادعلی تنها یک چیز خوب از شهر آورده بود، تجربه ی کار و زندگی با صدای جیک جیک جوجه ها که همه را سرمست خاطرات گذشته می کرد، پس سقفی آراستند با کمک یاور دانه ای ریختند تا قوت خود و اهالی روستا را برداشت کنند و پس از مدتی دریافتند که آنها مرغ تخم طلا را در کف دارند.

اکنون دیگر محمدآباد یک شیار تکیده نبود و یک عطش بی انتها، روستایی بود که به نام خود و همت مردمانش افتخار می کرد .

و دیگر یاور با لبخندی از عمق وجود به شیار خشکیده دیگری در منطقه ای از این سامان خیره شده بود تا باز هم به همت یاوران دیگر باران ببارد.

از چه پنهانی بیا ای اشک من

تا تو را جاری در این صحرا کنم 

 


  • منبع:
  • تاریخ درج:15 اردیبهشت 1395
  • دریافت فایل:ندارد